تبليغاتX
خوابهای آدولف کوچولو

خوابهای آدولف کوچولو

کلاغ رنگی

   کلاغ کنار روباه که زیر سایه درختی خوابیده بود نشست و گفت: اگر من رنگ پرها پاها و منقارم را عوض کنم چه اتفاقی خواهد افتاد؟


روباه نگاهی به کلاغ کرد و گفت: با اشتهای بیشتری نوش جانت می کنم.


                                         

                           افشین مسعودیان



h

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:9  توسط رضا  | 

دو شعر از اشتباه

- مخدر اضافی-

 

محتویاتش تشکیل می شود از:

تب  رعشه  درد(تمام اعترافات من)

مثل جانوری که در لوله های گاز می لولد

و تنم را نعشه می دهد.

((افتخار وجود دیگران است در کنارم

به همراهی کودکی که زاییده شد

امسال     از ته مانده خدا.))

 

 

- کمی محبت -

 

-از حباب دورمان که بگذرند

خاکسترها جاری میشود در وجودشان

 

- آنها به خاکسترها قهوه قجر میخورانند

دلیلش هم آغوشی من و مشهد است

 

- دفاع من با مرگ تو آغاز مشود

گردن و تو و چاقوی من

دلشان ضعف می رود

برای قتل عام شاعرانه

 

من وجودم را اعتراف کردم

تو...

- من وجودم پر کردن با صفر وجود توست

 واین نیاز و آن هم آغوشی

میل مبهمی ست برای استعدادمان.

 

- اگر مرگ تو تمام شود

من میشوم موزاییک یا آسفالت یا هر پوششی برای خاک

که اثرات کبود تو

پوششی شود برایم

 

((اشتباه ما بر میگردد

سال هزار و سیصد و هفده

جانباز شیمیایی اکسیژن از هوا می خواهد.))

 

                                                                            شعر وعکس:رضا پاسبان

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:41  توسط رضا  | 

چند تا عکس از گالری میسی سیپی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:45  توسط رضا  | 

             ۱  

مادر عزیز

من عاشق یک سری انسانم

که وقتی از ژپنجره خانه هایشان

نفرتم را می بینند

به تکریم ای زیبا شناسی

رگ خود را انسداد می بخشند

 

                    ۲

من برای جمع آوری تنفرم

نمیخواهم شعر بادکنکم را سوراخ کند

و چشمهایم برای اثبات جاذبه زمین

جذبه شان را پرت کنند

 

                          ۳

انسانها زود ضربه میخورند

با دور سنج های ضعیف

 

و به مرور پیر میشوند

با ضربان مهلک

مرورگر شما؟(عاملین نفرت من)

چیزی را به خاطر نمی آورد؟

 

 

                     رضا پاسبان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9:37  توسط رضا  | 

saint tooka

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:50  توسط رضا  | 

تلنگور روزهای بارانی
حواس پرت مان را مرکزیت میبخشد
و مرکز یعنی همان پایتخت
وپایتخت زن
وحدت نامریی پستانهایش ست.



میگویند در طهران قدیم
این پایتخت قرن آزموده
زنی بوده است    پستان منفرد
که پایتخت اش
یکه تا زی مغرورانه تک پستانش بوده است

اما
آنچه مارا  از دیگران
زودباوران
      متمایز میکند
نه دیرباوری
که ناباوری مان است
ما باور نمی کنیم

اما اگر کسی به ما بگوید:
((در تهران  زندگی را بی معشوقه گذراندن
دیوانگی ست))
بی درنگ
خرافه ستیزش می نامیم
و میگوییم:
((زنده باد حقیقت گویان))



                                            امین رازی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:17  توسط رضا  | 

بدیهه نامترادف

تو عشق نبودی
-هیچ گاه-
که لالایی واژه ای مترادف از نام توست
و تسکین بخش این الهامات دروغین
سرودی ست در وصف تو.

این صحبت از غصه ها نبوده
بحث مرگی ست که در گلویم میروید
به سبب((ناله ها))
و ناله ها تمرکز افکار افراطی اند.

        #  #  #

انسانها در بر خوردهاشان
فکر اجتماعهای ساده را می جویند
بی آنکه به موهبت های الهی فکر کنند

تو به من آموختی
تنهایی موهبتی الهی ست (برای همه ما)

که در اجتماع ها باید بیاموزیم.



                                   رضا پاسبان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:8  توسط رضا  | 

وقت رفتن

سیم های دوتار

به دمپایم گرفت

کاسه اش شکسته در پوستم

مادر آش را

پیشتر از اینها داده

مرغ عشقم را کسی در یخچال گذاشته بود

عمدأ

وقت رفتن

سر احساس را بریدم

با همین برگ دستهای خونینم را

پاک کردم

من همه رمان را تیکه تیکه سوختم

 

هی

وازه ها مرا ببرید

گرچه شک دارم به صداقتتان

شدیدأ

خواب دیدم من و برادرم ساتور داشتیم

سیبیل رنگی داشتیم درست مثل پدر

با دو چشم میشی

پشت پنجره ای که نه بر آن نشسته

کلاغی صدای تو در آورد

وقت رفتن

میروم

شاید دنیا گرد گرد هم نباشد

یقینأ دلم برای محمود دیوانه تنگ خواهد شد

کرچه او هم مرد وقت رفتن.

 

 

                                          مرتضی کاظمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:59  توسط رضا  |